داستان پند آموز

خرید بک لینک
چرچیل سیاستمدار بزرگ انگلیسی در کتاب خاطرات خود مینویسد:
زمانیکه پسر بچه ای یازده ساله بودم روزی سه نفر از بچه های قلدر مدرسه جلو من را گرفتند و کتک مفصلی به من زدند و پول من را هم به زور از من گرفتند. وقتی به خانه رفتم با چشمانی گریان قضیه را برای پدرم شرح دادم. پدرم نگاهی تحقیر آمیز به من کرد و گفت: من از تو بیشتر از اینها انتظار داشتم؛ واقعا که مایه ی شرم است که از سه پسر بچه ی پاپتی و نادان کتک بخوری. فکر میکردم پسر من باید زرنگ تر از اینها باشد ولی ظاهرا اشتباه میکردم. بعد هم سری تکان داد و گفت این مشکل خودته باید خودت حلش کنی!

چرچیل می نویسد .....

فقط برای خندیدن شما ...

ما را در سایت فقط برای خندیدن شما دنبال می‌کنید

برچسب: داستان پند آموز,داستان پند آموز کوتاه,داستان پند آموز و کوتاه,داستان پند آموز جدید,داستان پند آموز عاشقانه,داستان پند آموز زندگی,داستان پند آموز كوتاه,داستان پند آموز انگلیسی با ترجمه,داستان پند آموز انگلیسی,داستان پند آموز از بزرگان, نویسنده: بازدید: 94 تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 17:36

صفحه بندی